یکشنبه ۱۸ اکتبر ۲۰۰۹

اعتماد




فکر می کردم
کسی هست تا بیدار باشِ
کابوس چند ساله ام باشد
با اعتماد به چرخش دورانی زمین
پایم را روی دو نقطه گذاشتم
شاید برمودا و یا اهرام ثلاثه
نمی دانم
از هرچه بود
بالا رفتم
من اعتماد داشتم
به دوران تقویم ها
به دور مجسمه های گچی
به کج شدن سایه ها
کنار میله های شاه جهان
مردم را دیدم
که از دماوند سبز شدند
پاهایم میان دو رود ارس و نیل ، شقه شد
و دستهایم به آرامی
از تاریک ترین خلیج گذشت
فکر می کردم شاید این خواب
چند روز بعد
در فنجان فال پیرزنی
آشفته شود
دیگر اعتمادم را از دست داده ام
به جاذبه زمین
به صدای خسته قاصدکها
می خواستم بیدار شوم
ولی هنوز خوابم و
کابوسهایم تمامی ندارند


....................................................................................


نوشته مینو نصرت بر این شعر :
با سپاس از مینوی عزیزم

شعر با فکر می کردم آغاز می شود
حسی یا فکری که از موعد آن گذشته است و میتواند مورد نقد قرار گیرد . متعاقب این فکر است که سطر های بعدی شاعر همچون خیالی دور از دسترس چیده می شوند و در نهایت منجر به یک خواب مضاعف می گردند . در این شعر زیبا شاید با دستکاری افعال میشد حضوری پررنگ تر ی در اکنون را سرود . ولی به نظر می رسد شاعر مانند چشمی از دور به وقایع اتفاق افتاده ی تاریخ و نیز در حال وقوع می نگرد و بعد رویا هایش را در میان می گذارد . رویاهایی که حمل بر شانه ها نباشد و وارد جریان زندگی نگردد نقشی بر آب است که در نهایت منجر به خستگی مفرط و گریختن به پشت پرده ها و حصیر ها و پلک ها می گردد.
نام شعر اعتماد است
شبیه به عنوان مثال :عشق
شباهت این دو به هم خیلی زیاد است اما چیزی که در این شعر قابل درک است ، تقاضای اعتماد از جهان بیرون است و گوهری که به نظر من اگر مرواریدش در اقیانوس جان نباشد نمی توان آن را از بیرون درخواست کرد . مثال بارز ش سرخی گونه های سیب است که می گوید : من رسیده ام و شیرین
این پختگی و سرخی ناشی از حضور اعتماد و عشق درونی است که در جان آدمی قد می کشد و هر ازگاهی بلند تر از او پا به میدان جهان می گذارد . این شعر با تمام تصاویر زیبایش اعتماد شاعرش را همراه خود ندارد ، و این عدم اعتماد باعث می شود که نسبت به تمام داده ها و هست ها و نیست ها بدگمان و ناباور شود . شاید درست تر این باشد که بگویم شاعر در این شعر به نقطه ی تردید نرسیده است و با عدم تحقق رویاهایش که مدام به آنها فکر می کرد و می کند ، خود را در میان کابوسی غریب به جا می آورد و خواب را ترجیح میدهد .
یقین دارم پله ی نخست این شعر اگر با اعتماد ، همچنان که نام شعر است ، آغاز می شد به رویایی غریب منتهی می گشت .
تمام این هارا نوشتم تا بگویم : شعری که حرفی برای گفتن داشته باشد مخاطب را دست خالی بر نمی گرداند و انگشتانش مثل انگشتان من آسیمه سر می نویسند و باز به نظر می رسد کم نوشته است .
سلام و سپاس آزاده جان

دوشنبه ۵ اکتبر ۲۰۰۹

یادداشتی بر دریافت جایز لخ والسا توسط سه زن ایرانی





آنچه که امروز شاهد آن هستیم شاید بتوان یک نوع نو گرایی در اندیشه های مدنی زنان ایرانی تلقی کرد . دریافت جایزه نوبل توسط شیرین عبادی و جایزه لخ والسا توسط شادی صدر ، لادن برومند و رویا برومند نشان می دهد که فعالیتهای اجتماعی زنان وارد عرصه نوینی شده است . اهمیت این فعالیتها نه تنها در مسائل و رویکردهای بین المللی تاثیر بسزایی داشته است بلکه بر ذهن توده جامعه و شکستن قابل توجه سنتهای رایج تاثیر خود را اعمال خواهد کرد . زنان در ایران به تدریج جایگاه خود را در اندیشه های سیاسی مدنی و اجتماعی به دست آورده اند و رویه جدیدی از روحیات مدرن را به نمایش می گذارند . آنها با وجود سرکوبها و ضعفهای فرهنگی وسنتی جامعه که بر آنها روا داشته شده است توانسته اند راه جدیدی را در این عرصه باز کنند . این جایزه ها نشان می دهد که عرصه فعالیت اجتماعی زنان تنها محدود به مسائل مشخصی نیست بلکه از آن فراتر رفته و توجه جامعه جهانی را به سوی خود جلب کرده است . حضور زنان در عرصه های بین المللی همراه نوعی از بیان خواستها و آمال آنهاست که شاید در جامعه کنونی محقق نباشد . هر چند که ضعفها ، قوانین مشخص اجتماعی و حضور سنتها و گرایشهای کهنه راه را برای حضور بسیار ی در عرصه های مختلف دشوار کرده است در عین حال موج تجدد خواهی و آرمان گرایی کنونی زنان و حضو ر مستمر و فشرده آنها در فعالیتهای سیاسی و اجتماعی بسیاری از این موانع را رد کرده است و اکنون در نقطه مشخصی ایستاده است . به نظر می رسد که این جایزه ها از چند دیدگاه اصلی مورد اهمیت قرار دارند . اول اینکه خواستهای اجتماعی و سیاسی زنان را پررنگ تر ساخته است . دوم زنان ایرانی در سطح بین المللی و در سطح جهانی مطرح می شوند و این مطرح شدن همراه با ارائه چهره جدید و الگوی متعارف از زن ایرانی است که شاید تا کنون به اشتباه به آن پرداخته شده باشد . و نکته سوم اینکه شکستن سنت گرایی و ارائه الگوهای جدید تا حدودی زیاد ی ممکن می گردد، به نحوی که این الگوها می تواند در جایگاه الگوهایی قرار گیرند که تا کنون ارائه شده اند و هیچ تشابهی با الگوهای مدرن و نوین امروزی و از جمله زنان ایرانی نداشته اند . این سه مورد از نتایج قابل قبول و غیر قابل انکار دریافت این نوع جایزه هاست . از سوی دیگر این نوع حضور به نحوی که شایسته است ستوده نمی شود ، که بالطبع از نتایجِ قوانین ِحاکم جامعه مردسالار است ، اما باید توجه داشت که اهمیت این جوایز تنها محدود به قشر زنان نیست بلکه بازتاب یک نسل است . نسلی که با وجود همه معضلات راهش را توانسته بیابد و حضور فعال و غیر قابل انکار خودش را در هر عرصه ای به نمایش بگذارد . با آنچه که امروز شاهد آن هستیم انتظا ر می رود که افق حضور نسل جوان زن ایرانی روشن تر و پر بار تر از سابق باشند چرا که آنها دریافته اند که چه الگوهایی را باید سرلوحه خود قرار دهند و چگونه حضور شان را در تمامی عرصه ها پررنگ و نمایان تر از قبل سازند چیزی که در چند سال اخیر شاهدش بودیم و در سالهای بعد به تماشای پربار شدن این جریان خواهیم نشست .

یکشنبه ۱۳ سپتامبر ۲۰۰۹




شروع خوبی دارد این موسیقی
سمفونی باخ است یا بتهوون،
تانگو یا سالسا،
مهم نیست
مهم دقیقه ای است بی نوسان
که از عبور موسیقی می گذرد
باید در این بند بی صدا،
با حرکاتی که اصلا موزون نیست
شروع کنی
حتی اگر تک سلولی باشی بی سر
که از تداوم روزها خسته باشد
و یا ذهنی بی زندانبان
که بوی شعار دهد

شروع خوبی است،
اگر دهانت سقف داشت
و آرواره هایت،
از حرکت با موسیقی خسته نمی شد
گوانتانامو یا اوین،
تنها کلماتند
که از درک ناتمام شمعدانی ها می گذرند
باید برقصی ،
تا پرده آخر،
تا وقتی که کسی بگوید کات
و لی تو تمام نمی شوی
با آخرین سمفونی
با آجری رنگ پریده
تانگو می رقصی

ترجمه این شعر را توسط دکتر مهناز بدیهیان در اینجا ببینید

یکشنبه ۲۳ اوت ۲۰۰۹



1

نشسته است برگلوله،

کبوتری سفید

این ساچمه های صلح است

یا مرکب هواداران زمین

چرا کلمات از هم فرو می ریزند

و واژه ها تنها رها می شوند

کلامی بگو

آخر این دنیا

بازی احمقانه ای است میان من و تو

آخر وحشت سخت آزادی

جنازه ات می کند


2

می دانم !

دست شسته ای انگار،

طلسم خوابهایت می شکند

از عبور این قاطران

تختخوابت را بغل کرده ای

این پرچم را که می شناسی

از پنجره ما می گذرد

سخت شده ای

و بدنت تیمار شباهنگام است

صورتت با پیشانی بلند

بخت تلخی دارد

آخر کجا دیده ای،

که زمین را به مجازات پرنده هایش،

ویران کنند

و خورشید را برای لحظه ای نور،

قربانی


3

با ید ببینی هنوز،

باید باشی و ببینی

که فرسنگها پرواز،

از تکان آرام نگاهت می گذرد

باید استالین باشی،

شاید هم هیتلر،

باید دیکتاتور باشی

تا این فصلهای تکرار

آرام از جانت بگذرند

باید باشی و ببینی





.....................................................................................
یادداشتی از مینو نصرت
سه گانه ی آزاده
با صلح و نشانه ی آن که کبوتری سفید است آغاز می شود . کبوتری که روی گلوله نشسته است و شکوه این بخش دز آن است که اصولا اگر جنگی نبود ، نیازمند کبوتر و صلح نمی شدیم و اگر دینامیتی اختراع نمی شد باز هم نیازمند جایزه ای به نام نوبل نبودیم و جهان جای قشنگی برای تجربه ی هستی بود و مرگ تجربه ی شیرین تری برای درک نیستی .
وقتی بازار مکاره شود تمام اجزا و عناصر خلقت رو در روی هم می ایستند و بازی ها آغاز می شود . هنر در مفصل جنگ و صلح ریشه دارد و جوانه می زند و قد می کشد . در غیبت همانی که موجب تقابل شده است . خط سومی که هرکسی قادر به خواندنش نیست و چشم دل می خواهد و انسانی کهن . در شعر دوم شاعر بهت زده است از هر آنچه رخ می دهد . و تصویر زیبائی از پرنده و آسمان و پرواز می کشد با پرسشی بر منقار که : چگونه میشود آسمان در مقابل پرنده و پرواز بایستد ؟! این در شرایطی است که تمام دلایل حیات به نوعی مخدوش شده اند و هیچ کدام برای اثبات دیگری کاربرد ندارد .مگر می شود زمین را به خاطر مجازات کسانی که متعلق به آن هستند ، ویران کنند !! و شعر سوم شاهدی ست بر حوادث و در حال شرح وقایعی است که خود قادر به باور کردنشان نیست . و اسم هائی که در لابلای واژگان می آید نمونه های بارز همان حوادثی هستند که شاعر امروز قادر به درکشان نیست . جنگ اگر یک بار تجربه شود ، برای هزارو یک بار دیگر همان جنگ است و طعم مرگ دارد و خصلتی سعبانه و غیر انسانی .